بوی عود می آید

بوی زیارت

بوی عود می آید

بوی زیارت

بوی عود می آید

بوی عود می آمد. مست شدم.
به هوای عید؛ برگشتم. و برای مدتی ماندم... فقط برای مدتی کوتاه.

اولین وبلاگم
http://mohammadein.blogfa.com/

وبلاگ دومم
http://delneviseham.blogfa.com/

آخرین مطالب

  • ۲۷ آبان ۹۴ ، ۱۷:۲۳ س ب

پربیننده ترین مطالب

  • ۱۸ مرداد ۹۴ ، ۰۰:۳۴ امن

۳۹ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «اندیشه های یک مادر مسلمان» ثبت شده است

همین امروز شال و کلاه کنید و از خانه بزنید بیرون.


یادتان باشد قبلش سرچ کرده باشید و اسم یکی از بهترین روان پزشکان شهرتان رو کشف کرده باشید. مطبش را از روی نقشه پیدا کنید و بزنید بیرون.


در راه به همه غصه هایتان فکر کنید. همه بیچارگی هایتان را بشمارید.

از حرف های خاله زنک ها پیش خودتان گلایه کنید.


از زندگی و دنیا خسته شوید.

افسرده شوید.


راستی همه بدی های همسرتان را از اول زندگی تا الان ردیف کنید. از قوم خویش ها هم دریغ نکنید.


باید دوز افسردگیتان بزند بالا.


به محض ورود به مطب چشم هایتان را باز کنید. گوش هایتان را تیز کنید. درد و دل مردم رو بشنوید. گاهی نگاه ساده ای به اطراف بیندازید. حواستان باشد که به کسی خیره نشوید.


حالا وقت چیست؟


اینکه گوشی تلفن تان را در بیاورید. کمی با آن ور بروید.

و بعد بزنید بیرون.


فکر میکنید دنیا چه رنگی است؟

حتما احساستان را بنویسید.


حتما افکار جدیدی که به ذهنتان رسیده است را به خاطر بسپارید.


هر وقت دیدید که از زندگی ناامید شده اید بروید همانجا.

و همه این لحظه ها بگذرانید و برگردید. مطمئن باشید خیلی خیلی خیلی به زندگی امیدوار می شوید.



مامان محمدین
۲۸ مرداد ۹۴ ، ۱۴:۱۶ ۰ نظر

جالب اینکه همین یکی دو پست اخیر درباره سکوت نوشتم. و سکوت آن پست چقدر دلچسب بود.

اما امشب میخواهم از یک سکوت سرد و سنگین؛ از یک سکوت مسبوق به سابقه(در هر نقطه از تاریخ، بخصوص تاریخ ما شیعیان)؛ از یک سکوت تلخ صحبت کنم.


سکوتی که ... بگذارید از یک زاویه دیگر نگاهش کنیم. گاهی برای وضوح بیشتر یک مسئله لازم است آن را از وجهی دیگر واکاوی کنیم.


برداشت شخصی من اینست که  کل ارض کربلا  و  کل یوم عاشورا یک شعار صرف نیست. و میتواند در همه زمینه ها مصداق داشته باشد.

مثلا مسائل سیاسی و نظامی کشور. و مسئله ولایت فقیه و ...


اما نمیتوان منکر شد که این مطلب بر مسائل جاری یک خانواده یا فامیل هم صدق می کند. اگر در روابط دوستانه تان هم جائی حق و ناحق مخلوط شد، یا جائی حق را چنان مظلومانه شهید کردند که ناحق به خودش بالید و غره شد شک نکنید که یک حسین تنها رها شده است.


اگر روزی ناحق چنان گستاخ شد که توانست نظر بزرگان را به سمت خود جلب کند ، آن روز بترسید که قرار است حسین شهید شود...


و در سرزمین کرب و بلا؛ حلوا خیرات نمیشود.

به هر کسی به اندازه بزرگواری اش، به اندازه تقوائی که دارد بلا می رسد.


و در سرزمین کرب و بلا، فقط و فقط دو پرچم هست، یکی پرچم حق؛ و دیگری ناحق.


نمیتوانی در یک روز هم زیر پرچم حق باشی و هم زیر پرچم ناحق. اصلا چنین چیزی غیرممکن است. مگر آنکه تغییر رویه بدهی. هیچ کدام از این دو صراط، با آدم دم دمی مزاج کنار نمی آیند.


و پرچم سومی هم وجود ندارد. متاسفانه هستند کسانی که خیال میکنند با حق هستند؛ در گوش حق میگویند حق با توست و در گوش ناحق میگویند حق با توست.

اینها ناخالصی دارند. هنوز آنقدر خالص نشده اند که بتوانند با صداقت و اخلاص زیر پرچم حق سینه بزنند.

سرشان را بالا بگیرند و با افتخار بگویند من حسینی ام.


و اما گروهی هم هستند که سکوت میکنند. یا با حقند یا با باطل. به هر روی در کربلا بودن سکوت نمی طلبد. باید و باید اعتقاد قلبی بیان شود؛ چرا که اهل حق اگر سکوت کنند یعنی به آن امر باطل راضی اند.


و در قرآن مصادیق بسیاری هست که ساکتان؛ جزء همان گروه باطلند... و الا قدمی هر چند کوچک در جهت یاری حق برمیداشتند.


منش اسلامی اینگونه است؛ که اگر مظلومی دیدی یاریش کن. که اگر یاری نکنی به اندازه همان ظالم گنه کاری.


و ما فراموش میکنیم که قرار است هر روز در زندگی مان حسین ها را ببینیم ... و یزید ها را نیز.


و سکوت ...


اصلا معنای خوبی ندارد. وقتی به اندازه کافی توانستیم حسین های روزانه مان را شهید کنیم؛ به راحتی میتوانیم زیر پرچم کفر برویم بی آنکه متوجه شویم.


و همین زیر لوای کفر بودن هاست که ظهور را به تعویق می اندازد.

و زندگی را تهوع آور میکند.


آری این است حال این روزهای زندگی های ما...




مامان محمدین
۲۴ مرداد ۹۴ ، ۰۰:۰۲ ۶ نظر

به خدا قسم

اگر خورشید را در دست راست من

و ماه را در دست چپ من

بگذارند ...


دست از مرگ بر آمریکا بر نخواهم داشت.( تا وقتی که خدا ایمانم را حفظ کند؛ هر وقت ایمانم رفت مرگ بر آمریکا هم از زبانم رفته است)


و تمام تلاشم را میکنم

تا فرزندانم بدانند چرا مرگ بر آمریکا...





ما همیشه دانش آموز مدرسه عشقیم

و مشقمان همین است

مرگ بر آمریکا

مامان محمدین
۲۲ مرداد ۹۴ ، ۰۷:۳۹ ۳ نظر

بعضی وقت ها توی سکوت یه لذتی هست که توی شلوغی نیست.


این سکوت میتونه شامل محل زندگیت باشه.

میتونه شامل وبلاگستان باشه.

یا شامل شبکه های اجتماعی.


خیلی وقتا سکوت آرامش میاره.


من این یکی دو روزه دارم حسش میکنم. البته اگه بیماری همسر و ثبت نام بچه ها اجازه بده کامل لمسش کنم!!!

مامان محمدین
۲۱ مرداد ۹۴ ، ۲۱:۱۸ ۲ نظر

یه مشکل مهمی توی زندگیش داره.

که من هر چی تلاش میکنم بهش بفهمونم که ای بابا یک عااااااااااااااااااااااااالمه دل خوشی داری حالا این یه مشکل هم کنارش تحمل کن؛ قبول نمیکنه.

خیلی ناامیدانه صحبت میکنه.


اما بحث اصلی من سر این مسئله است که میگه:


خدا لعنت کنه اونائی که باعث شدن نه برف داشته باشیم نه بارون.

خوب منم میگم آمین.


ادامه میده که به اسم دین و دینداری هر کار خواستن میکنن.


سکوت میکنم و بعد رو به نفر دیگه ای که توی بحث هست میگم آره بابا از نشانه های آخرالزمانه.


مائیم که با گناهانمون باعث میشیم بارش کم بشه.


بحث که به اینجا میرسه کلا خودش رو میزنه به نشنیدن. از اول صحبت های من بلند شد دنبال یه کاری رفت... با اینکه همونجا حضور داشت اما خودش رو زد به نشنیدن. (غرض ورزی تا کی؟ تا کجا؟ بابا ما حدیث داریم که بی اخلاقی ها بی حجابی ها بی دینی ها باعث خشکسالی میشن... و از نشانه های آخرالزمان همینه.)


مصداق آیه و فی آذانهم وقرا.... و در گوش هایشان پرده سنگینی است...



متاسف شدم براش.

همسرش هم کپی خودش فکر میکنه! خب این بده. خیلی هم بده.


اختلاف نظر لازمه. اگه دو نفر اختلاف نظر داشته باشن در حالیکه در مسائل اساسی مشکلی با هم نداشته باشن و به اندازه کافی با هم دوست و صمیمی باشن و البته عاشق! خیلی خیلی توی رشد معنویشون تاثیرگذاره.


معتقدم که میشه در محیط امن خانواده به سادگی نقد کرد و نقد شد. و راه حل داد و راه حل خواست.

وقتی مطمئن باشیم طرف مقابل هیچ گونه نیت بدی نداره. داره از بالای گود نگاه میکنه و طناب انداخته که بیای بالا... که خودت هم درست فکر کنی.


اما یه چنین فضائی رو به سختی میتونیم پیدا کنیم توی خانواده ها.


یا هر دو موافقن؛ و در حال تائید همدیگه! که اگه تو مسیر معنویت باشه چندان اشکالی نداره. به شرطی که مطابق با موازین دینی حرکت کنند.

یا اینکه موافق همدیگه نیستن و اول نزاع و درگیریه.


خدایا پرده ها و حجاب های شناخت و معنویت رو از ما بگیر.

مامان محمدین
۱۷ مرداد ۹۴ ، ۰۹:۵۹ ۰ نظر

دوران پیش دانشگاهی هم کوتاهه هم سر آدم تو لاک خودشه. دیر میاد. زود میره. و خیلی هم دنبال برقرار کردن ارتباط نیست.


من از اون سال خاطرات زیادی ندارم. البته یادمه بودن کسانی که توی دستشوئی آرایش میکردن میرفتن خونه.


ولی چند نفر خیلی خوب توی ذهنم موندن!


بخصوص دو نفر.


من صحنه هائی که مژده.م پای تابلو بود و با دست چپ مسئله حل میکرد و همه موهاش بیرون بود و مقنعه اش یه دفعه از پشت میفتاد رو یادم نمیره. مجبور میشد با دست  گچیش موهاش رو جمع کنه و مقنعه اش رو درست کنه. این کارش خیلی خنده دار بود برامون.

ادا اصول هاش یادمه. کلا جک بود. خیلی هم لات وار حرف میزد. و یه دار و دسته درست و حسابی داشت واسه خودش. درسش هم هر وقت میخوند خوب بود...



یه نفر دیگه اشون زهرا.ن هست که یادمه. اون موقع ها زهرا آخر کلاس می نشست. و من نمیتونستم درکش کنم که چرا زنگ تفریح ها چادر سرش میکنه! همیشه بهش فکر میکردم. خب ما یه بابا مدرسه بیشتر نداشتیم که... شایدم دو تا.


زهرا به شدت کم حرف بود. و البته شاگرد اول کلاس بود.

زهرا به معنای واقعی کلمه شیعه بود. یادمه با اون همه دلمشغولی هائی که داشتم چهره نورانیش همیشه توجهم رو جلب میکرد.

خب فکر میکردم ذاتیه.



الان بعد از 15 سال دارم اوج کمالاتی که این دختر داشت رو حس میکنم. ما همه نااراااااااااااحت از اینکه قراره جشن باشه و سر صف بایستیم. بعد زهرا میرفت روی سن قران میخوند.


اون به همه وظایفش آگاه بود و بهشون عمل میکرد. خوش به حال خودش. خوش به حال بچه هاش. خوش به حال همسرش. خوش به حال مولا که همچین دوستدارانی داره.


بعد از این همه سال؛ تعلق خاطر فراوانم به زهرا بیش از پیش شده. یادمه یه دانشگاه خوب هم قبول شد.


کاش یه شماره ازش داشتم... کاش


وای خیلی جالبه. شماره این مطلب شده 110

مامان محمدین
۱۰ مرداد ۹۴ ، ۱۶:۳۸ ۰ نظر

دلم برای روزهای خوب تنگ میشه.


برای امروز... دیروز... فردا...


دلم برای بازی بچه ها تنگ میشه. هر قدر قربون صدقه اشون برم کمه. یعنی سیر نمیشم. پر نمی شم.


روزهای خوب! حتی شاید جیبت پر نباشه!


حتی شاید خالی هم باشه!


مهمه؟


روزهای خوب! یعنی بچه ها با لباس های ساده؛ با کفش های بسیار ساده تر؛ راحت از وسایل پارک استفاده کنن. بازی کنن.


و بگن که مامان بیا هوام رو داشته باش... و من برم بگم: کاری نداره تو میتونی!!! و ته دلم قنج بره...


من دلم برای این روزها تنگ میشه... میشه این روزها رو بغل کنم باهاشون عکس بگیرم؟ میشه بچسبونمشون تو قاب خاطرات قشنگم؟


من دلم زود زود تنگ میشه. همین الان دلم تنگ شده برای گاز گرفتن بچه ها ... دیشب لهشون کردم.


الان دارم باهاشون همزمان با تایپ صحبت میکنم... اما چرا دلم پر نمیشه؟ چرا دلم میخواد گریه کنم؟؟؟


واقعا عشق مادری حتی برای خود مادر غیر قابل شناخته!


مطمئنم که خدا بعضی از بنده هاش رو خیلی دوست داره. که یا خیلی دیرتر بهشون بچه میده. یا اصلا نمیده.

دلم نمیخواد اگه این مطلب رو میخونن دلشون بگیره.


من به عمرم ؛ به تعداد نفس هام مطمئن نیستم. دلم میخواد بچه هام جائی رو داشته باشن که بخوننش... و بدونن عاشقشون بودم.

پس بیزحمت غصه هاتون رو بذارین بیرون و تشریف بیارین داخل خونه مجازی ما. 


محمد حسین

محمد هادی


عاشقتونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم


هیچ وقت هیچ وقت هیچ وقت کلمات نمیتونن میزانش رو بیان کنن.

مامان محمدین
۰۹ مرداد ۹۴ ، ۱۱:۲۰ ۴ نظر

قرار نیست همیشه یه نفر خواستگارتون باشه و یه عمر ازدواج نکنه ، وقتی که بهش جواب منفی میدین!


قرار نیست همیشه یه نفر خاطرخواه تون باشه و همیشه براتون حوصله داشته باشه تا حس کنین عاشقتونه!


قرار نیست همیشه سورپرایز بشین با هدایای کوچیک و بزرگش تا زندگی تون فانتزی باشه!


قرار نیست هر بار بهترین رستوران شهر دعوت بشین و یه میز براتون رزرور شده باشه تا به زندگی تون مطمئن باشین!


قرار نیست همه سالگردهای مهم و غیر مهم زندگی یادش باشه تا محبتش رو ثابت کرده باشه!


قرار نیست همیشه خاص رفتار کنه تا ...


یه لحظه فکر کنین! اگه نبود؛ اگه سایه اش نبود؛ اگه حمایتش نبود؛ اگه پدر بچه هاتون نبود؛ چطور بود زندگی؟ حالش خوب بود آیا؟


اگه حتی گاهی یکی از این اتفاق های خاص دنیای مردانه توی زندگی تون رخ میده(براتون هدیه میخره یا شام دعوتتون میکنه یا باهاتون درد دل میکنه یا ...)؛ کلاهتون رو کمی بالاتر بذارین. شاد باشین و با شادی و عشق به زندگی ادامه بدین.


درسته که اینها دل آدم رو گرم میکنه و محبت رو زیاد میکنه! اما حقیقتا این وجود سراسر لطف اونهاست که به زندگی ماها معنا میده   (و نه هدایاشون).


به نظر من  همیشه روز مرد هست. همین طور که همیشه روز زنه.


نعمت بزرگ زندگی ما مردهائی هستند که برای رفاه ما تلاش میکنن. حالا ممکنه این رفاه محقق بشه یا اینکه نسبتا محقق بشه.

مهم اینه که اونا دارن تلاششون رو میکنن. خدا ازشون قبول کنه.



مامان محمدین
۰۷ مرداد ۹۴ ، ۲۰:۴۴ ۴ نظر

به نظر شما عذاب شاخ و دم داره؟؟؟


این اتفاق های دیروز و دیشب و یحتمل امشب ؛ عذاب اگه نیست چیه؟؟؟؟


توضیح نوشت:دست میدهیم با شیطان و از همان دست پس میگیریم!!!! خیلی ضعیفترش را البته!!!!

مامان محمدین
۲۹ تیر ۹۴ ، ۱۶:۲۲ ۲ نظر

به عنوان هدیه برای بچه ها مجموعه خونه ی مادربزرگه رو خریدیم. بلکه روزی یه قسمت از اون رو تماشا کنن. روز اول چهار قسمت دیدن. روز دوم چهار قسمت . امروز هشت قسمت!!!!


همین طور داره پخش میشه!

میشنوم که گربه به شدت از هاپوکومار (سگه) میترسه. یه لحظه یادم میاد به ترس هائی که باید باشه و نیست... مثلا ترس از نامحرم! از اینکه ارتباط باهاش عین آتیشه... خوب ترس از خود آتیش وجود داره عایا؟!


بعد هاپوکومار ناراحته به شدت. و هی میگه صاحب هی هی ! دلم درد میگیره. اشکم جاری میشه... صاحب هی هی !!! صاحب هی هی !!!


اگه بخواد چیزی تذکر بده ؛ پیرامون ما پر میشه از مذکِر!!! کاش پند بگیریم...

مامان محمدین
۲۸ تیر ۹۴ ، ۱۸:۰۰ ۰ نظر